| غربت دنيا |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
باد و باران
من اينجا تنها ماندم ، آنچنان غريب که بر غربت خود گريستم ، قطره ای که آرزو کردم هرگز از گونه ام پاک نشود ، نفسی سرشار که خواستم تا ابد بماند.
آه... مرا ببــر ! مرا باز به همان فضای بی وزنی ناب ببر.
مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ، مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ، مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار.
مرا ..... ببـــــــر . اينجارا نمی شناسم. من فقط تو را می شناسم و بس !
| لینک |
تولد
يک سال ديگر گذشت و نمی دانم چه مقدار از راهم باقی مانده ، راهی که هنوز در راه است ، و منی که از گذشته نيرو می گيرم و از آينده اميد را می آموزم...اکنونم پر از عشق است و فرداهايم نيز.
سال گذشته در همين روز به خودم گفتم : دوست داشتن را بر دريافت آن مقدم بدار. و امسال می گويم : همه عشق باش و بس! باشد که تو را در کوچه های فنا گم کنم...گم شدنی چنان، که رد پايت را نيز از ياد ببرم. رها کن و برو ، رها کن آنچه را که از خس و خاشاک بر تنت جا مانده ، و برو راهت را ، گرچه نفس زنان و دلتنگ..وصالت را آبی است که باران پاييزی بر تن خسته می بارد.
| لینک |

