و باز فریادٍ تو  در من بغضی شد
و اشکِ من آهنگِ خاموشِ آن فریاد

آه.. که چه بی رحمانه روح خود را به زنجیر کشیده بودم
و در سرزمینِ سرد و ویرانه های منجمد مردگان با خود می بردم                            

امـــا بیراهه ها نیز تو را می شناسند
همیشه حقارت ها نشانه بوده اند 
                               

                                      و من دیـدن را آموخته ام...

لینک
       

برای کسی که هستی ام از اوست...

گام هايی سبک و آهسته بر خيسی ِ زمين و نگاه خيره به تصوير ِ گره ای در ابر ،

 ياد ِ خاطره ای يگانه با تو را حمل می کنم..

                                                        ....

تو هستی

 حضورت مرا با خود می برد

 در سکــوت، محـــــــــو می شوم

 به بن ِ هستی می رويم، جايی که هنوز ريشه هايش پاک است.. و نفــــــس می کشد...

 آنجا می بينم که روح ام گره خورده به تــــــو ست

 آشنايی که روزی من نيز با او مرده بودم!

 

لینک
       

۸ فروردين 

 

همچنان می روم ، که همه عشق باشم و بس...

 

تولدم مبارک.

لینک
       

ای که از مرگ ِ خفته درشب به خانه های تان پناه می بريد

مرگ ، تنها سياه نيست

سياهی ، تنها سياه نيست

شب پشت ديوار ها نمی ماند

نگاهِ تان ژرف تر می بايد

لینک
       

چه دورند...

فاتحان خطوط فراموشی

فاتحان کومه های سرد

که سايه های لرزانشان، گذار ِخود از زمين مردگان را جشن می گيرند

و چه دور می روند،آن گاه که

اندک مايه شان پشت هيچ های مکرر رنگ می بازد

لینک
       

برف دانه های خوب،بر زمين چه را می جوييد؟

سفيدی تان دقايقی بيش بر جا نخواهد ماند، زمينيان تان همرنگِ خود می خواهند.

درون را می جوييد.. نمی مانيد...

لینک
       

خوبِ من ، به ياد آور. . .

آن هنگام که هم جنس نور، قدم هامان پهنه های رهايی را می پيمود و باورمان آسمانی بود که صدای حرکت روحِ مان را می شنيد.

آن گاه که بی حرف و حتی بی هيچ نگاهی با هم سخن گفتيم...

هنوز آن سکـوت و حس بی وزنی ِمان در باد و آن برگ ها را به ياد دارم.

 آن روز که وسعت مناجات ِ مان در اشک های مان بود و فرياد خواهشی همچنان در آرام ِ مان پنهان.

 

لینک
       

روح مان کو ؟

انسان را کجا می توان به اين سرزمين ناآشنا پيوند زد ؟

گوش کن !

آنگاه که در بين مردمی غريبانه گذر می کنی که چنين مودبانه روح يکديگر را می جوند و حق را به تاراج می برند.. و آهن و سيمان را، تمدن بشری و قد برافراشته بر آسمان ميابي...

گوش کن...

آهنگ تپش آن مدفون را می شنوی ؟

لینک
   برای تــو...   

برای تــو...

در کوچه باد می آيد

در کوچه باد می آيد

و من به جفت گيری گلها می انديشم

                                                                       فروغ

و باد اين بار فاصله ای را از جنس خلأ می سازد تا من به دور از دستان تو غمی گنگ را در ثانيه های خاکستری تجربه کنم.تا شايد تنهايی ام آينه ای باشد برای ديدن حفره هايی که دور از تو بايد پر شوند ، تا بدون تو، آنچه را که بخشيدی در خالی درون جای دهم تا از من آنی را بسازم که بايد باشد.

تـــو دليل باورهای من شدی که در تاريکنای سرد زمان رو به خاموشی می رفت و مرا با خود می بـــــرد...

مرا با خود می برد و من تهـــــــی می شدم...

ما با هم و برای  هم گـريه کرديم ، با هم لحظه ها را خنديديم

ما خـــواب ديديم !

ما بر زمين سرد گام گذاشتيم و با هم از خورشيد سخن گفتيم ، ته مانده ی قلب انسان را که بر باد می رفت ديديم و عشق ورزيديم. جهانی را شناختيم که در آن چتر بی معنی ست ، که در آن پا به روی برگ ها نمی گذارند ، که پله هايش نه از جنس سنگی ست که روح آدمی را در زير دارد، که در آن نگاه کافی ست...

نگاه کافی ست

«و قلب برای زنده گی بس است.»

 

 

لینک
       

روز از ميان روزنه ای ژرف سر بر می آورد و به ابر های عقل ِ بی انسان می نگرد... خود را باور می کند  و به روزنه اش پناه می برد.

لینک